تبلیغات
Code Center جوک و sms جدید - سوتی های ارسالی کاربران
جوک و sms جدید
مکانی برای خندیدن دختر پسرهای ایرانی
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


بهترین مکان برای خندیدن دختر پسرهای ایرانی

مدیر وبلاگ : تینا تینا
نظرسنجی
چه جکیو بیشتر دوست دارید ؟








همه ی خونواده نشستیم تو سالن دوستم زنگ میزنه خونمون با من حرف بزنه که مامانم گوشیو ور میداره:

سلام عزیزم خوبی؟چی؟؟مگه پرنیان با شما نیومده شام بیرون؟اون که خیلی وقت پیش از خونه رفته!شما خونه ای الان؟پس دختر من کجاس؟یعنی دروغ گفته منو پیجونده؟؟…

دوستمم اون طرف هول کرده و یه سره داره واسه مامانم دروغ می بافه که من حالم بد شد و مجبور شدم برگردم خونه و این حرفا! :|

یعنی وقتی من گوشیو از مامانم گرفتم دیگه دوستم مرگ ِ مغزی شده بود!…مامانم این طرف غش کرده از خنده!

آخه مامان من این شوخیه تو با بچه ی مردم می کنـــی…. :|
پرنیان

یشب بیرون بودیم با خانواده..گفتیم دسته جمعی بریم خونه یکی از آشنایان نزدیک یه نیم ساعت هم بشینیم …خلاصه رفتیم و اونجااا..جمعیت شاد و خندان کنار هم داشتیم حرف میزدیم که

دختر کوچیکشون گفت : خاله کی میرین ؟ جمع ساکت شد..

من : چرا خاله ما که تازه اومدیم …

دختر کوچیکه : آخه ما کیک داریم بابام گفته وقتی رفتین بخوریمش بعدشم دوان دوان رفت در بخچال رو باز کرد و ایناهاش ببینش

پدرش :@ ما :))))) بچه :/ لازم به ذکره ..هنوز اطلاعاتی از سلامتی بچه در دسترس نیست ..جالب اینجاست وقتی داشتیم میرفتیم یکی از بچه ها گفت با بچه کاری نداشته باشین جان من …بچه ست ما حرفش رو جدی نمیگیریم
پرنیان

یه روز بین همکارا بحث کنسرت رفتن بود یکی از بچه ها بهم گفت حسن اگه بلیط بگیرم میای بریم کنسرت خواجه عبداللهی (احسان خواجه امیری)منم گفتم خواجه عبدالله رو شنیده بودم شاعره اما نمیدونستم کنسرتم گذاشته
حسن از تهران

چند سال پیش با یکی از دوستام داشتیم از کوچه ای رد میشدیم دیدیم عروسی و فامیلای عروس و داماد داشتن دور هم تو کوچه کردی مرقصیدن و کوچه رو بند آورده بودن خلاصه ما هم ایستادیم تماشا کردن تو اون مهمونا یه دختره بود و دقیقا روبروی من و دوستم ایستاده بود و همش اشاره میکرد که بیا ما هم گیج شده بودیم که با کیه که من به دوستم با صدای بلند گفتم یعنی به ما اشاره میکنه که آقایی از پشت زد رو دوشم و گفت نه به شما نیست به من میگه بیا آخه زنمه آقا ما رو میگی آب شدیم از خجالت اصلا نفهمیدیم چطوری جیم شدیم
مرتضی از تهران

معلم شیمی داشت بچه ها را نصیحت میکرد که دیگران را مسخره نکنیم .گفت فرض کنید من یک ادم هستم.من گفتم اقا سخته.تا سه هفته از کلاس اخراج بودم.
علی از تهران

زمان سربازی یه دوست شمالی داشتیم اسمش یوسف بود، خیلی باهاش حال می کردیم.به خصوص با لهجه شیرینش. یه روز دیدم جلوی انبار پادگان شولوغ پولوغه و داد بیداد و سربازا هم دارن می خندند.
رفتم جلو،دیدم یه کامیون عقب عقب اومده،زده در انبار رو داغون کرده.از اون طرف راننده اومده پائین و یقه یوسف رو گرفته و می گه منو مچل کرده ای بچه؟من تمام عالم رو سر کار می ذارم.
گفتم یوسف چی شده؟گفت هیچی باباماداشتیم به این بابا فرمون می دادیم ومی گفتیم بیابیا… آخرش هم هرچی گفتیم که نیانیا توجه نکرد واومدو زد به در انبار. خنده ام گرفت.
یارو گفت:ها!تو هم که داری می خندی!گفتم پدرجان سوء تفاهم شده،این یوسف ما با لهجه خودش “نیا” روهم باهمون آهنگ “بیا” تلفظ می کنه. یعنی داشته به شما می گفته نیانیا. فکرش روبکنین… بیابیابیانیانیا
ممد آقا از تهران

یه دفعه هم من کنار بخاری نشسته بودم درس میخوندم پدر بزرگم از خواب بیدار شد نشست یه گوزززز که چه عرض کنم بمب بود از خودش در کرد بعد چشش به من افتاد گفت اِاِاِاِ تو اینجا بودی من ندیدمت گفتم بله من اینجا بودم بابابزرگ جان اشکال نداره بعد هر دو تامون زدیم زیر خنده
رخساره از تهران

تو مجالس عروسیهای ما پسرخاله ی بابام همیشه باید بیاد بالا و ۲ ساعت فک بزنه که این کارش کفر همه مونو در میاره ولی به احترامش چیزی نمیگیم.
عروسی پسرش ک شد دیگه بدتررررر ول کن معامله نبود که.خواننده ارکست گفت حالا بابای آقا دوماد بیان پسرشونو ببوسن که پسرخاله بابام باغرور گفت بیا جلو بابا بگوزمت، تو تالار انگار زلزله اومده بود از انفجار خنده دوماد ولو شد کف سالن بچه های سرتق میپریدن بالا…(شاید جالب نباشه ولی تو اون موقعیت قرار بگیرید می فهمید) پسرخاله بابام از خجالتش جیم شد.
نوشین از تهران

یه روز با خانمم رفته بودیم یه خونه ببینیم برای اجاره. زنگ زدیم یارو اومد گفت الو! گفتم برای بازدید خونه اومدیم. گفت مال من نیست گوشی خدمتتون باشه.
رفت یکی دیگه اومد اونم گفت الو! گفتم برای بازدید خونه اومدیم. گفت من قطع می کنم بیایید بالا. ما بالا رفتیم اما از خنده مرده بودیم خودشون هم نمی دونستن چرا؟

علیرضا
یه روز به زنداییم گفتم چقدر لاغر شدی؟گفت ۴۰کیلو کم کردم قبلا خیلی چاق بودم منم با خونسردی گفتم آره خیلی-بیچاره لبخند زد و دیگه ادامه نداد
پریا

راهنمایی بودیم یکی از بچه ها عمدا از معلوم علوم پرسید فسینه ها (سفینه) اولین بار کی ساخته شدند.بنده خدا معلممون تا اخر زنگ همه اش میگفت فسینه ها فلانن بیصارن اصلا هم متوجه نبود که داره اشتباه میگه
پیام از شیراز

البته این که می خوام بگم سوتی مادرم که واسه یه ماه پیش بود . مادرم اومد بگه فیلم کلاه قرمزی و بچه ننه خیلی فروش کرده گفت :‌”‌این فیلم بود کلاه ننه “‌ دیگه نذاشتیم ادامه بده منو دو تا خواهرام از خنده روده بر شدیم . حتی الانم که دارم این رو می نویسم
سمیه از تهران


سوتی مادر شوهرم،تعریف میکرد :زن داداشم ۴ تا بچه قد ونیم قد داشت ،یه بار چند خانواده با هم برای نهار دعوت بودیم.۳ تااز پسراش وسط غذا با مادرشون رفتن دسشویی،منم خواستم باهاش همدردی کنم بلند گفتم منیژه بیچاره هیچ وقت نهار بی گه نمیخوره
شیلا از سردشت

یه روز تو آشپزخونه داشتم ناهار می خوردم،مادرمم داشت ظرف می شست.یه دفعه یه لیوان از دستش افتاد و شکست.آقا ما شروع کردیم بهش خندیدن.یه دفعه مادرم دمپاییش رو در آورد و تا می خوردم منو زد.
علی اکبر از تهران

با کلی افاده و کلاس تو سوپرمارکت بودم … گفتم آقا یه آب یه بار مصرف لطفا ! گفت خانم منظورتون لیوان یه بار مصرف یا لامپ کم مصرف .گفتم نخیررر آقا گفتم که آب یه بار مصرف ! بیچاره خودش فهمید یه آب معدنی داد دستم! جالب اینکه خودم بعد ۲۴ ساعت فهمیدم چه سوتی ای دادم
بهار از تهران

از خونه اومدم بیرون، به وسط های کوچه که رسیدم ،دیدم یه کامیون از سر کوچه پیچید تو. سر کوچه داشتند ساختمون سازی می کردند و واقعا هم مردم رو عاصی کرده بودند با این خاک و خولشون .
یهو دیدم همونجا وسط کوچه پیسسسس زد رو ترمز و آجر ها رو درست پشت سر خودش کمپرس کرد وسط کوچه . بهش که رسیدم گفتم آقای محترم آخه کامیون آجر رو خالی می کنن وسط کوچه به این باریکی ؟ یارو که از این سیبیل کلفت های داش مشتی بود،با صدای کلفت و نخراشیده ای گفت :«داش! بالاخره بنائی یه دیگه، همساده ها هم باس یه کم همکاری کنن» گفتم حرفی نیست پدر جان، من فقط مونده ام شما چطوری می خوای از این کوچه بن بست بری بیرون !
ممد آقا از تهران

یه راننده سرویس داریم خیلی بامزه اس . می گفت چند سال پیش خطی کار می کردم تو مسیر یکی از روستاها. یه روز به آخر مسیر که رسیدم دیدم یه دست جگر گوسفند تو نایلون زیر صندلی جلو مونده . آقا ما ورداشتیم و رفتیم با برو بچ زدیم به رگ . فرداش دیدم یکی از این روستائی ها سر ایستگاه وایستاده و یکی یکی از راننده مینی بوس ها سوال می کنه . به ما که رسید پرسید : آقا این نایلون جگر توماشین شما جا مونده بود ؟ گفتم: آره خب . گفت :خوردین؟- از ترسم گفتم نه بابا انداختم بیرون . گفت : خب خدا رو شکر . این گوسفندای ما چند تا شون یه مریضی ناجوری گرفته اند ، دکتر گفته جگر یکی شون رو بیارم شهر آزمایشگاه !
ممد آقا از تهران

تو سرویس اداره، اون عقب هر روز یه بحثی در می گرفت.یه روزبچه ها از این همکار شمالی مون،حسین آقا در باره انواع برنج می پرسیدندو این که شما چطور برنج ها رو از هم تشخیص می دی؟
حسین آقا با یه اعتماد به نفسی برگشت و گفت:شما چطوری خربزه رو از هندونه تشخیص می دین؟ گفتیم یعنی به این واضحی؟ گفت:بله!ده جور برنج رو بریزی کف دست من،همه رو دونه دونه از هم جدا می کنم. گذشت تا یه روز راننده سرویس که گویا بحث اونروز رو از راه دور رصد کرده بود گفت حسین آقا بیا این گونی برنج رو نگاه کن ببین خوبه؟ حسین آقا رفت جلو و یه مشت برداشت و گفت برنج طارم خوبیه.راننده گفت: اینجوری خربزه رو از هندونه تشخیص می دی ؟ این برنج تایلندیه امروز از فروشگاه اداره گرفته ام.
ممد آقا از تهران

اون موقع ها یه درسی داشتیم به اسم حرفه و فن . یه بار که معلم ما رو برای نجاری برده بود کارگاه مدرسه،آقای مدیر بصورت سر زده اومدتو کارگاه.
طبیعتا معلممون دنبالش راه افتاد و سر میزهای کار می رفتند، بچه ها هم دورتا دورش حلقه زده بودند. یکی از بچه ها می خواست یک میخ رو بکوبه. با یک دست میخ رو میذاشت ، یه دفعه ول می کرد و چکش رو می کوبید.مدیرمون با قیافه عالمانه بهش گفت پسرم اول میخ را نگه دار و کم کم بکوب بعدکه سفت شد محکم بکوب . اینجوری!یعنی مدیر ننه مرده جوری چکش رو روی انگشت خودش کوبید که هنوزم که هنوزه دلم براش کبابه!
ممد آقا از تهران

جونم واستون بگه، یه بار با بچه های دانشگاه قرار گذاشته بودیم بریم گیم نت با همدیگه War Craft (نوعی بازی کامپیوتری استراتژیکی) بازی کنیم! چون توی دانشگاه هم با همدیگه زیاد کل کل میکردیم و زیادی واسه همدیگه رجز میخوندیم، همگی اون روز حاضر بودن( ۸نفر بودیم)!
میخواستیم توی راه سوار مترو بشیم تا زودتر برسیم! اونایی که مترو سوار شدن میدونن، ایستگاه امام خمینی، نسبت به بقیه ی ایستگاه های مترو، فوق العاده شلوغه! از قضا یکی از دوستای من با خودش، (با عرض معذرت) چُس مصنوعی آورده بود که توی جیب شلوارش گذاشته بود! و ما هم از اون اطلاعی نداشتیم!
تا سوار مترو که شدیم، یه دفعه جمعیت هجوم آوردن داخل قطار، طوری کیپ تو کیپ شده بودیم که باور کنید من حتی دست و پاهامو نمیتونستم حرکت بدم! یعنی تا اون حد! خلاصه درب مترو سریع بسته شد، که یهو صدای ترکیدن چیزی اومد! آقا بعدش یه بوی گندی توی فضا منتشر شد که بیا و ببین، نفس مون بالا نمیومد! ملت داشتن داد میزدن آقا خودتو نگه دار دیگه، خفه مون کردی، حتما باید ایزی لایف بهت ببندیم!
بعد از چند ثانیه دیدیم نخیر، آقا این بو داره همینجوری بد بدتر و بدتر میشه! همکلاسی های من نامردی کردنو، این کارو اندختن گردن من بدبخت! میگفتن: آقا اینه، این پسره همش داره پشت سر هم چُس میده! بعد یه پیر مردی هم جلوی من وایساده بود و بهم میگفت: مرتیکه خجالت نمیکشی، خفه مون کردی، بسه دیگه! منم انقدر سرفه کرده بودم، نمیتونستم حرف بزنم، فقط سرم رو به نشونه ی باشه چشم، بالا و پایین میبردم! از اینور هم همکلاسی هامم هی جَو میدادن! بو چنان شدید شده بود که همگی ایستکاه بعدی پیاده شدیم، تا با قطار بعدی بیایم! تا وقتی که قطار بعدی برسه ایستگاه، ملت چنان به من نگاه میکردن که انگار قاتلم!
اون لحظه ها خیلی واسم سخت گذشت که چرا نتونستم از خودم دفاع کنم! تا قطار رسید، همگی که میخواستن سوارش بشن، پیر مرده برگشت بهم گفت: تو نه! لطفا تو سوار نشو، با قطار بعدی بیا، بزار حداقل یه ذره نفس بکشیم! خلاسه نزاشتن من سوار بشم و مجبور شدم با قطار بعدی برم! بعد از چند ساعت دیگه که فهمیدم این کاره دوستم بوده، حسابی یه کتک مفصل بهش زدم! أی چسبیدا… واقعا این کتکه خیلی روحیه ام رو عوض کرد!
زرگ ۲۳ از تهران

یادمه سال سوم راهنمایی بودم!فکر میکنم اواسط مهر ماه هم بود! ناظم به کل دانش آموزهای مدرسه گفته بود که همگی از دم، موهاشونو با شماره ی ۸ کوتاه کنن! فقط هم یک هفته فرصت داده بود تا این کارو بکنیم!
خلاصه یه هفته گذشت و اکثریت بچه ها با موهای اصلاح شده اومدن نشستن سر کلاس!

هیچوقت یادم نمیره، زنگ تفریحه اول که تموم شد همگی اومدیم کلاس، که پدر یکی از بچه ها که نسبتا قد کوتاه هم بود، اومده بود قرص و داروهای پسرش رو که یادش رفته بود با خودش بیاره مدرسه، رو بهش بده! پسرش هم میز اول نشسته بود! پدرش هم جلوی میز، طوری که پشتش به درب کلاس باشه وایساده بود و با پسرش حرف میزد!
آقا دیدیم بعدش یهو ناظم اومد داخل کلاس ، بعد با پاش یه ضربه ی تمام قدرت(جوری که صداش به ته کلاس هم رسیده بود) زد به باسن پدره! و گفت: گوسفند تو چرا هنوز موهات بلنده؟؟؟ بیچاره پدره که از شدت ضربه روی زمین ولو شده بود، گفت: گوسفند جد وآبادته! شما اینطوری بچه های ما رو تربیت میکنید! مارو بگو که بچه هامونو به کیا سپردیم! ناظمه بعد از اینکه فهمیده چه سوتی ای داده، گفت آقا شرمنده به خدا، سوء تفاهم شدش، بزارید کمکتون کنم تا بلند شید از جاتون! پدره گفت: بکش دستتو! ازتون شکایت میکنم!
آقا دیگه کلاس طوری فوران شده بود از خنده که نگو! خود من انقدر خندیده بودم که اشک از چشام در اومده بود و نفسم به زور بالا میومد! یادش بخیر…
زرگ ۲۳ از تهران

حدود چهار ماه پیش بود، که عروسی پسر داییم بود! عروسی رو هم انداخته بودن توی یه تالار! دو سه ساعتی از مجلس گذشت و واسه مهمونا شام آوردن! اگه دقت هم کرده باشین تازگیا مُد شده که اول، از قسمت خانمها شروع میکنن به شام دادن، بعد نوبته آقایون میشه!
منم اون شب زیاد اشتها نداشتم به خاطر همین غذا ام رو نصفه کاره ول کردم و رفتم از تالار بیرون! به درب خروجی که رسیدم دیدم اکثر خانم ها بیرون ایستاده اند! منم رفتم یه گوشه ی خلوت پیدا کردمو نشستم!
بعد از چند دقیقه دیدم از دور یه خانمی داره میاد سمته من! به خودم گفتم نکنه میخواد بیاد به من شماره بده؟؟؟ بعدش گفتم نه بابا، انقدر ها هم نمیتونه بد سلیقه باشه که بیاد به منه یه لاقبا شماره بده!
خلاصه نزدیکتر که شد دیدم دستشو آورد جلو گفت سلام چطوری! منو بگی انقدر هُل کرده بودم نمیدونستم اصلا چه خبره! از اونجایی هم که نسبتا بچه مثبتم، بهش دست ندادم و اولین چیزی هم که به ذهنم رسید رو بهش گفتم، گفتم: ببخشید خانم من نامزد دارم و نمیتونم بهش خیانت کنم! بعدش اونم گفت: به به چشمم روشن! قایمکی عقد کردیو ما بی خبریم آره! طرف کیه؟؟؟ به مامانت بگم؟؟؟
بعدش من یه لحظه برق از چشام پرید، گفتم وای من چقدر خنگم آخه! اینکه صدای خاله کوچیکمه! چطور نشناختمش؟؟؟ با تعجب گفتم خاله تویی؟؟؟ (خاله کوچیکم فقط سه سال از من بزرگتره ولی بچه ها به خدا انقدر آرایش کرده بود که واقعا نشناختمش! اصلا باورم نمیشه که لوازم آرایشی تا این حد بتونه چهره ی آدمو از این رو به اون رو کنه)
بعدش خاله ام گفت پس میخواستی کی باشه، نامزدت؟؟؟ خلاصه یه چند دقیقه ای داشت بهم می خندید و میگفت بالاخره مُچ ات رو گرفتم! بعدش یکم حال و احوال پرسی کرد و رفت!
اما با این سوتی ای که من دادم، هنوزم که هنوزه ول کن نیست که…
زرگ ۲۳ از تهران





نوع مطلب : خاطرات و داستان های جالب، 
برچسب ها : جوک جدید، سوتی ایرانی، سوتی کاربران، ارسال خاطره ی جالب، خاطره و داستان جالب،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 6 دی 1391
چهارشنبه 18 مرداد 1396 05:40 ب.ظ
Yes! Finally something about foot pain big toe joint.
سه شنبه 17 مرداد 1396 09:32 ق.ظ
Fabulous, what a weblog it is! This website
presents valuable data to us, keep it up.
چهارشنبه 6 دی 1391 08:38 ق.ظ
دیگر نگران آپدیت آنتی ویروس نود32 خود نباشید . گروه " ای سِت آنلاین" این مشکل را حل کرده است .فروش اکانت های اختصاصی آپدیت سرور آنتی ویروس نود32 با نازلترین قیمت در سراسر ایران .
اکانت های 90 روزه » 3500 تومان ( نصب بروی 2 سیستم )
اکانت های 180 روزه » 6000 تومان ( نصب بروی 3 سیستم )
اکانت های 365 روزه » 11000 تومان ( نصب بروی 5 سیستم )
چهارشنبه 6 دی 1391 08:31 ق.ظ
ممنون

http://parsasaranima.mihanblog.com/
چهارشنبه 6 دی 1391 08:19 ق.ظ
دیگر نگران آپدیت آنتی ویروس نود32 خود نباشید . گروه " ای سِت آنلاین" این مشکل را حل کرده است .فروش اکانت های اختصاصی آپدیت سرور آنتی ویروس نود32 با نازلترین قیمت در سراسر ایران .
اکانت های 90 روزه » 3500 تومان ( نصب بروی 2 سیستم )
اکانت های 180 روزه » 6000 تومان ( نصب بروی 3 سیستم )
اکانت های 365 روزه » 11000 تومان ( نصب بروی 5 سیستم )
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
به سایت ما خوش آمدید
نام و نام خانوادگی      
آدرس ایمیل      
کلیه حقوق این وبلاگ برای جوک و sms جدید محفوظ است